سرنوشت نخلی که با قصه صاحبش رقم خورد!!!
این دست نوشته قدیمیه تقریباً شاید یکسال پیش نوشته باشم ولی امشب باز به چشمم خورد و تصمیم گرفتم حکایتش رو اینجا هم بذارمچون حرف های اسفند ماهی که برمن گذشت و داره میگذره یک طورایی این بزرگوار هم نقش داره و بالآخره باید معرفی بشه!
فقط اینکه اعتبار این متن یکساله هست و از اون زمان تا الان خیلی چیز ها تغییر کرده ولی چون لازم بود داستانش رو ثبت کنم اینجا هم گذاشتم بمونه:)
یاشاید هم نباید معرفیش می کردم؟!
:)
ولی...
این شما و اینم نخل هم سن و سال من...
یه نخل داشتیم توی باغ اسمش نازی بود،میگفتند از زمان تولد من که یه دنیا اومدم تاهمین سنی که دارم سنشه!!!
نخل یه فرقی بابقیه نخل های نخلستون باغ داشت اینکه گاهی وقتا یه عالمه ثمر میداد و سرحال بود گاهی وقتا مریض و رنجور...
آخرین بار که دایی رفته بودباغ تیرماه پارسال یعنی ۱۴۰۱بود،که گفت نازی مریضه!
میخواییم قطعش کنیم جدید پیوند بزنیم!
تااینو توخونه گفت تا یه هفته باهمشون قهر کردم،تا اینکه بعدیه هفته باصدای بلند اومد توخونمون گفت نازی رو غلط کنیم قطع کنیم!!!!
برکت باغه!!! اصلأ نخلستون بدونش هیچه!!!
بعدم گفت بس کن دخترجون من شوخی کردم بگذر از این دنده چپت!!!
دیگه منم گذشتم و روز بعدش خودم رفتم باغ باید بگم که یکی از دلایلی که اون بیچاره مریض بود این بودکه منم که آدم بودم حال روحیم خوب نبود! تازه قبول مسئولیت کرده بودم شوک بودم و اوضاع خانوادگی به سامانی هم نداشتم همینطور که شاگردم هم گند زده بود به رتبه کنکورش و تمام زحماتمون بخاطر استرس خانوم به خاک سیاه نشسته بود....
نشستم به ریشه همه اتفاقات فکر کردم،من،کار،درس،خونواده،زندگیم،منیژ،کنکور،شاگرد،نخلستان،تدریس و... کلی کلید واژه!!!
تهش به این نتیجه رسیدم که یه کاغذکاهی ازبین کاغذهای تک اتاقکی که ته باغ هست بردارم و یه خودکار همه چی رو بنویسم هرچی ته دلمه!!!
نوشتم ونوشتم شد چهارصفحه...
بعدهم زیر همون نخل نازی همشو پاره پوره کردم و دفن کردم گفتم اگر من بد باشم توهم بدی!!!
بنابرین بیاباهم خوب بشیم!توسه ماه جوری باغ روکوبیدم از نو ساختم و رطب ها وخرما هایی به ثمر نشست،که همون دایی که میخواست نخل رو پیوند بزنه و... باورش نشد!!!
نازی خوبشد،نخلستان هم خوب شد!
نازی تا اواخر مهرماه۱۴۰۱ هم حالش خوب بود هم خودش هم نخلش ولی بعدازاون ضربه بدی خورد،از آدم نادرستی... وسط کلی فشارکاری و شوک همین کم بود..
اونقدر درگیری هام زیاد شد که یادم رفت جریان باغ رو تا امروز که دایی اومد وگفت اگر یه چیزی بگم ولی قول بده قهر نکنی...
تمام ثمر های نخلت خشک شده!!!!
مثل اخلاقت...
فوری گفتم الان نمیتونم دایی ولی قول میدم بعداز تحویل مسئولیت هام بیام و رسیدگی کنم...
میدونم چرا اینطور شده چون منم از اون زمان همینم ولی بااین تفاوت که الان بهترم!
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)