شب نوشت🌠
دیشب خواب دیدم که خودم رو در یک باغ باصفایی می دیدم که همه جا پر از گل و سبزه بود پروانه های رنگارنگ روی گلها پرواز می کردند.
پرنده هاوبلبل های خوش آواز نغمه سرایی می کردند نسیم فرح بخشی از جانب رودخونه به صورتم می خورد بوی خوش گل ها شامه ام را نوازش می داد احساس می کردم به داخل بهشت خدا قدم گذاشتم بوی عطر بهشتی ازخودبی خودم میکردتوتمام این18سال عمری که ازخداگرفتم هیچوقت همچین خوابی ندیده بودم حتّی توبچگیم!
محسور این همه زیبایی شده بودم!که صدایی مردونه وخشکی باعث شدازدنیای خواب جدابشم وبرگردم به دنیای واقعی!اسمم روصدازدوگفت بیدارشواذون صبح روگفتندبرووضوبگیرنمازبخون!ساعت رونگاه کردم5:30صبح بودمن همیشه ساعت5صبح بیداربودم امّاحالانیم ساعت دیرتربیدارشده بودم انگارخواب خوش دیشب اثرخودش روگذاشته بودطوری که شیطون گولم میزدکه وقت هست بازبخواب آخه کی5صبح اونم توتابستون داغ بیدارمیشه که تودومیش باشی!امّامنم کم نیوردم وبابسم اللهی که گفتم بلندشدم ومهری محکم توی دهن شیطون زدم ووضوگرفتم که نمازبخونم هیچی لذت بخش ترازنمازهای صبح برام نبوده ونیست چون خلوتی که صبح داره وعبادتی که توی سکوتِ لذت بخش صبح انجام میشه اونقدر آرامش بخش هست که هربارکه روزم روشروع میکنم اوّلین کاری که انجام میدم اقامه نمازصبح هست گرچه گاهی وقت هاخواب میمونم یاقضامیشه یااززمانش میگذره بالأخره پیش میاد!امّاهروقت به موقع برسم خوش شانسم وروزی که دارمم خوب هست وپربرکت برای همین همیشه میسپارم به بابام حتماًصدام بزنه!اگرخونه باشه نباشه هم تلفن اذون میگه امروزهم خوش شانس بودم و نمازم روبه موقع خوندم.
ازوقتی درگیربیماری شدیم یکماهی میگذره وتواین مدت ازورزش هم دورشدیم من اهل خونه نشینی وتنبلی نیستم یعنی زیادازاینکه یکجابشینم وهیچکاری انجام ندم خوشم نمیادگرچه این مدت بیماری هم بودامّایک گوشه بی حرکت نموندم وفعالیت داشتم درکنارش کارهای دیگه هم باعث شدکه حتّی بعدازخوب شدنمون هم وقت نشه که برم ولی خیلی دلم میخوادبازبرگردم پیش بچّه هاتمریناتم روشروع کنم بازمربی پیگیرم بشه وهرروزتمرین داشته باشیم افسوس که نمیشه گاهی وقت هابه این فکرمیکنم که اگرکارهام درست پیش بره وهمونطوربشه که توفکرم هست شایدبتونم فعالیت هایی که قبلاًبخاطردلایلی که داشتم رهاکردم روادامه بدم بتونم مدرک زبانم روکامل بگیرم،توی رشته ورزشی که انتخاب کردم پیشرفت کنم بتونم کلاسایی که قبلاًدوست داشتم برم وبخاطرکمبودوقت یاسنگینی درس هایاهزینه های سنگینی که داشته نرفتم روبرم!برای همین
که بهم میگن نترسم، شجاعم وکله شق! من توی اجتماع بزرگ شدم و انواع و اقسام آدم ها رو دیدم!
امّا این وسط همیشه سعی میکنم مراعات کنم مراعات حال همه اطرافیانم میگم خودم نداشته باشم مهم نیست خودم بهش نرسم اشکال نداره امّابه جاش کمک میکنم کسی که دوست داره برسه درواقع ازخودم میگذرم ومیگم مهم نیست!برای همین توخونمون هم همین بودسالی که من کلاس زبان میرفتم همزمان بامن حسین هم کلاسای بسکتبالش رومیرفت ودرگیرمسابقات بودمن توی موسسه پیشرفت داشتم ویکی یکی مراحل روپشت روپشت سرمیگذاشتم طوری که میخواستم فشرده بخونم وزیادطولش ندم امّادیدم سنگین هست هم هزینه کتاب هاهم ترم هادیدم نمیشه توی اون وضعیت همه چیزسرجاش باشه حتّی اگه کسی هم نگه خودم که عقل دارم ومیبینم میدیدم وبایدیکیمون کنارمیکشیدباخودم گفتم توبکش کناربعدهادر آینده خودت باهزینه خودت ادامه بده که سنگین نباشه برای بقیه اصلاًعلاقه توهست چراخرجش روخانوادت بدن؟!دلم نمیخواست منت کسی روسرم باشه میخواستم خودم مستقل باشم وخودم ازپس کارام بربیام اینطوربودکه جلوی اهل خونه تظاهرکردم که اززبان متنفرم وهرچی مربوط به زبان خارجی هست بدم میاداستادمون هم تدریسش خوب نیست درحالی که خیلی هم خوب بودوهمه چیزسرجاش بوددرواقع یه دوروغ مصلحتی گفتم گناهش هم پای خودم!وماه بعدی که شروعش فصل پاییزو مهرماه بودرهاش کردم!
حسین هم ادامه دادوتوی رشته ورزشیش پیشرفت کرد گرچه ازوقتی سایه کروناافتاده توی دنیادیگه مثل قبل هیچ کلاسی همیشه بازنیست ومحدودیت هست امّاقبل ازاین توی چندین مسابقه دعوت شدومسابقه داداتفاقاًمقامم اوردند.
حالاازاون موقع سه سالی میشه که گذشته اگه ادامه داده بودم الان دیپلمش روداشتم ومیخواستم بازبخونم امّاقسمت نبودونشدبااین حال هنوزم دیرنیست اگرکارم درست بشه وبه هدف هایی که الان دارم برسم بقیه اش هم توی اولویت هام قرارمیدم همیشه میگم هیچوقت برای رسیدن به هدف دیرنیست چه آدم 20سالش باشه چه40سال مهم علاقه وانگیزه هست والبته خودِ آدم ها!
چندروزپیش بابام ازم پرسیدخوشبختی یعنی چی؟توخوشبختی روتوی چه چیزی خلاصه میکنی؟گفتم به هدفام برسم یعنی خوشبختم،گفت همش همین؟گفتم آدم به هدفایی که دوست داره برسه خوشبخته دیگه!اطرافیانش وکسایی که کنارش هستندحالشون خوب باشه وخوشبخت باشند!چه چیزی ازاین زندگی میخواد؟؟؟
یعنی خوشبختی توی این هاخوشبختی نیست؟!هرکس این هاروداره خوشبخت نیست؟!توی پول و ثروت؟!توی زیبایی؟! توی مقام و شهرت؟!
نه خیلی سطحی میبینی معنی زندگی وخوشبختی رو ، خوشبختی کامل زمانی هست که روح انسان احساس آرامش داشته باشه و وجدان آدم آسوده خاطر باشه این جهان برای خوشی و لذت انسان ها به وجود نیومده بلکه هدف از به وجود آمدن آن و در واقع فلسفه آفرینش خود سازی آدم هاهست ، برای این به وجود اومدیم که خودمون روبشناسیم و بدانیم که برای چه باید زنده بود و تلاش کرد ، به کجا باید رفت؟!و چرا باید رفت؟!موجوداتی که توی زندگی تنها نقطه اتکاء شان به پول و ثروت هست یاخوشبختی روتوی خوش گذرونی وزندگی دنیایی خلاصه میکننددرست مثل حیوانات نشخوار کننده ای هستند که در زندگی تنهاخوردن و آشامیدن را یاد گرفته و عاری از هر گونه عواطف انسانی هستندفرق آدم وحیوون توی چیه پس؟!من واقعا دلم برای این موجودات بیچاره می سوزه اگر چه ممکن هست از نظر مادی غنی باشند امّا از نظر فرهنگ مثل یه طبلی تو خالی وتهی ازاحساسات انسان دوستی هستند!
حالا خوب فکرکن من نمیخوام دیدت اینقدربسته ومحدودباشه هدف داشتن خوبه برنامه ریزی خوبه آدم بایدهدف داشته باشه اصلاً آدم باهدف هاش زنده هست امّانکته این حرفام روخودت بایدبفهمی وبگیری!
منم مثل یک طوطی حرف هاش روازبرشدم وگفتم سرفرصت بهش بیشترفکرمیکنم امّامیدونی که مرغ من یک پاداره ومن آدم لجبازویک دنده ایی هستم حرف هاونصیحت های دیگران برام مهم هست امّامغزم وچشام وفکروذکرم هرکاری کنم نمیشه منحرف بشه ازعلاقه ام!
اصلاً جدای ازاین هاکی به اینایی که بابام میگه فکرمیکنه تواین وضعیت کی دیگه حوصله واعصاب فلسفه هایی اینطوری داره مردم این روزاحالشون خوب نیست اصلاًهم نمیشه انکارکرداین حقیقت رو!
گفتمش که:خیلی فلسفی شدخیلی درهم شداصلاًجای بحث داره تک تک حرفاتون من بایدخوب بهشون فکرکنم امّاحالانه بهم فرصت بدید
گفت ازحالاتاهروقت که خواستی!دیگه چی میخوای!
من هم گفتم سرفرصت میگم وحتماًحرف میزنیم.
راستش صحبت کردن من وبابام عادی وسطحی نیست همیشه طوری باهام حرف میزنه که بایدحتماًبرم راجب حرفاش فکرکنم وبعدهم بحث کنم بعدش هم بایک دلیل محکم وقانع کننده بامدرک حرف خودش رومیزنه ودرست هم میگه!منم نمیخوام بحث کنم وکاردارم سریع قبول میکنم ومیگذرم
دیدگاهش خیلی عمیق وپیچیده هست برای هرموضوعی دلایل خودش روداره از مطالعه خوشش میادوتوهمه کتاباش حداقل اگه100باشه90تاش درباره فیزیک وریاضی ومکانیک وفنی هست چون علاقه خیلی زیادی به درس ریاضی داره برعکس من😅که از100تاکتابی که دارم99تاشون شعرونقدوتحلیل وکتاب های تاریخی ونثرهای قدیمی هستند!البته ناگفته نمونه که وجه مشترک هایی هم داریم !ماعلاقه بسیاری هست که به درخت وطبیعت اطرافمون وباغداری داریم کشاورزی که یادگرفتم واطلاع دارم بخاطرباغ هاونخل هایی هست که آشناشدم باهاشون
امّادیدگاه هادرزمینه مطالعه وعلم متفاوت هست حتّی علایق هم فرق میکنه امّاحرف هاش تأمل برانگیزهست میگه تو توی بحث وکل کل کردن کم نمیاری ومنم خوشم میادباهات بحث کنم وبه چالش بکشونمت!البته همیشه هم آدم سمج واهل بحثی نیستم زمانی که وقتم پرباشه یاطرف مقابلم ازخودم قوی ترباشه واطلاعاتش بیشترباشه یامیپیچونمش جوری که خودشم نمیفهمه دقیقاًمثل وقتایی که توبرگه های امتحان مدرسه وقتی سئوالی روبلدنبودم داستان وگزاف گویی میکردم و20میگرفتم یادرمیرم ازپاسخ دادن یابحث روعوض میکنم این حقه من هست گاهی وقت هازیرک وموذیانه جلومیرم!
بالأخره زندگی و بعضی آدم های زندگی منم اینطورهستنددیگه!تادوهفته پیش توفکربودم که آیامیتونم بازباحال خوب ببینمش ومیشه یانه حالاهم درباره سئوال فلسفه خوشبختی اش باید فکر کنم ومفهوم حرف هایی که گفت رومتوجه بشم!
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)