صبح نوشت
امروزبرای تمدیدکارت رفتم بانک
تاحالاکم پیش اومده که برای کارهای اداری به اینطورمکان هامراجعه کنم امامیخوام ازهمین الان راه وروش رویادبگیرم تافردانخوام ازکسی کمک بگیرم برای انجام کارام میخوام خودم ازپس زندگیم بربیام وکاراموانجام بدم.
بابام رفتم تایادم بده اولش فکرکردمثل همه کارایی که میتونم انجام بدم اینم خودم میتونم اماگفتم من هیچ اطلاعی ندارم خودش اومدوگفت نگاه کن وهرکاری که من میگم روانجام بده تایادبگیری وقتی بخوادبهم چیزی یادبده صحبت نمیکنه فقط انجام میده ومنم ازطریق نگاه کردن یادمی گیرم!!همیشه وقتی برای اولین بارواردجایی میشم هول میکنم وکمی گیج بازی درمیارم چون برای اولین باره وآشنایی ندارم بعدکم کم یادمی گیرم که چی هست وچطوره...
امابابام آدم کم حوصله ایی هست وهمین باعث میشه گاهی وقتاتوهمون دسته شرایط حرفایی بزنه که باعث ناراحتیم بشه بعدم که سکوت منومیبینه خودش سعی میکنه جبران کنه وبه گفته خودش دلجویی وازدلم دربیاره گرچه اونقدرمغروروخشک هست که به زبون نیاره ومنم همین اخلاقودارم دراینجورموارد!
امروزم تاواردبانک شدیم گفت همین کارایی که من انجام میدم رویادبگیرکه بعدخودت انجام بدی منم هدفم همین بود:)نمیخوام محتاج کسی باشم مگرخونوادم که اینطوروقتاکمک ازشون بگیرم منم دقت کردم اول برگه ایی گرفت ازباجه وبعدم گفت بروپرش کن چقدرعنوان وپرکردنی هاش زیادبودمنم ناشی میخواستم همه روپرکنم که گفت نه وچندجابینش حواسم پرت شدیابازهول کردم جای شماره تلفن اشتباهی شماره حساب رونوشتم که گفت هول کردی بازوخرابش کردی اینطورمواقع سعی میکنم خونسردباشم وراه دیگه هم درنظربگیرم برای همین گفتم وایساشایدقبول کردورفتیم نشستیم تانوبتمون بشه دیگه تقریبافهمیدم چطوره وتاصدام زدوگفت118وکسی نرفت ومن که 119بودم رفتم گفتم برای تمدیدکارت بانکیم اومدم وگرفتش ودیدش وگفت خانوم هنوزیکسال دیگه مهلت داری گفتم پس این1400چی هست دوصفرآخرش؟گفت نه اون2هست بعدش اون یعنی1402این دوتاصفرهم همه جادردسرهست...
معذرت خواهی کردم ورفتم پیش بابام گفتم من اشتباه دیدم ومشکل ازمن بوده گفت ببین سوادخوندن مگه نداری؟الکی الکی معطل شدیم گفتم ولی من به توهم نشون دادم وتاییدکردی وگفتی مهلتش تموم شده گفت روحساب حرف تو چیزی نگفتم همیشه دربرابردعواهاش وحرف هاش سکوت میکنم درواقع هیچوقت توروی نه مادرم نه پدرم واینستادم وهروقت دعوام کردن سرموانداختم پایین وسکوت کردم بلدنیستم بی احترامی کنم یادادبزنم شایدچون یادگرفتم که بایدبه بزرگترم احترام بزارم اماگاهی وقتابزرگتراهم بدجوردل کوچیکتراروباحرفاشون میشکونند...
این گذشت ورفتیم بیرون گفت بروپول بکش ازکارتت منم موتورروشن میکنم رفتم امایادم افتادکه یادنگرفته ام اینم بازبرگشتم وگفتم بلدنیستم بهم یادبده گفت اینم که بلدنیستی مگه من بهت نگفتم چندبارگفتم تاحالایکبارهم نگفتی تواین18سالم یکبارگذرم نیفتاده اینجاگفت یکباربهت میگم یادبگیرگفتم اصلابرای این اینجام که یادبگیرم وروی پای خودم وایسم اصلانمیخوام محتاج کسی باشم یه باریادمی گیرم وبرای همیشم هست گفت باشه میبینیم بعدم بازتوضیح داداین بارخودمم انجام میدادم وآخرشم خوددستگاه نقص فنی داشت:)وگفت پیش میادبریم یه جادیگه همیناهم یادت باشه دیگه برات توضیح نمیدم خودت بایدانجام بدی تازه نصفه هم گفته بوداماجرائت نکردم بهش بگم گفتم باشه بقیش مشخصه خودم انجام میدم بعدم رفتیم به یک بانک دیگه وبازهمون مراحل این بارهم بالای سرم بوددست آخرم گفت وقتی میخوای پول بگیری اول کارتت روبرداربعدم پولت منم همین کاروکردم ورفتیم...
جوری رفتارمیکردانگارمن هیچ ندیدم میخواستم بگم من دیدم همه اینارومیدونم فقط تاحالافرصتش پیش نیومده انجامش بدم بلدش نبودم کسی بهم نگفته لابداینم انتظارداشتی مثل بقیه کاراصدبارزمین بخورم ویادبگیرم که چطورانجامش بدم امااینبارکمک لازم داشتم...
سوارموتورشدیم ورفتیم توراه میگفت توضعیفی نمیتونی زندگی روبچرخونی دختر...
ببین توی بانک هول کردی دست وپات میلرزیدگفتم چون آشنانبودم بایدزمین بخورم بایدسختی بکشم تابلندبشم بایدخودم ازپس خودم بربیام...
گفت رانندگی میخوای یادبگیری امامن فکرنکنم توخیلی کوچیک وضعیفی حتی ازلحاظ ظاهرازهم سن وسالات هم کوچولوتری نمیشه نازی برای همین بودمخالف رفتنت بودم امااصرارداشتی خودت ومامانت مجبورشدم قبول کنم بری...
بااینکه کلاسای رانندگی هنوزشروع نشده اماازحالااینطورمیگه من هیچوقت به حرفاش گوش نمیکنم همیشه یه گوشم دره یکی دیگه دروازه دربرابرهمه حرفای اینطوری چه بابام باشه چه بقیه...
اینبارم حرفی نزدم وسکوتم نه بخاطرتاییدحرفاش بودنه اصلابلکه بخاطراینکه بحث کشیده نشه وناراحتی پیش نیادسکوت همیشه هم نشونه رضایت وموافقت نیست!
حرفاش ناراحتم کردامامن قوی ترازاین حرفام که بااینطورحرفاکم بیارم وجابزنم یاناراحت بشم وافسرده اونقدرقوی هستم که دربرابراین حرف هایه سدمحکم داشته باشم وگوش ندم بهشون چون من هستم...
راجب رانندگی یاهرچیزدیگه ایی که فکرمیکنه ضعیفم باشه راست میگه اصلاهرکس بگه من ناتوانم وضعیفه هستم راسته همشون درست میگن اماهمین آدم ضعیف توبین اشتباهاتش رشدمیکنه وبزرگ میشه پیشرفت میکنه ناامیدنمیشه کم نمیاره وجانمیزنه صدبارم اشتباه کنه درس می گیره اصلابایدزمین بخورم تایادبگیرم چطوربلندبشم بسیارسفر بایدتاپخته شودخامی...
منم اشتباه میکنم تاازشون درس بگیرم
حرف های هیچکسم روم تاثیرنداره چون خیلی وقته ازخودم دربرابراین حرفایه سدمحکم ساختم:)
الانم ازخدامیخوام بهم کمک کنه دانشگاهی که میخوام قبول بشم حتی اگه ازشهرمون هم دورباشه مهم نیست میرم فقط قبول بشم که بتونم درس بخونم وازپس زندگیم بربیام کسی بامن نیست خانواده هم همیشگی نیست من فقط خودم هستم وخودم ارتش من تک نفره هست توزندگی من تفریحی نیست چون خیلی وقته اونطورکه بایدزندگی نمیکنم دربرابربقیه شادم وفعال وهمیشه خوبم اماازدرون و توی خانواده گاهی وقت هاخیلی گرفتاری پیش میادبرام
اگه بیفتمم ویاکمک هم بخوام مثل همین امروزمیشه بهم میگن ضعیف امامشکلی نیست زمین گرده همه چیزبه وقتش من ضعیف وبی دست وپاامایه روزمیادو منم مینویسم واون روزنظرات همونایی که اینطورمیگفتندبهم قطعاشنیدنیه...
خدایابهم کمک کن زندگیم درست بشه
شرایط سخت حل بشه
به هدفم برسم
من جزخودت وخودت هیچ پناهی ندارم جزتوواینجاکه مینویسم جایی دیگه نیست برای من:)...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)