شب نوشت
اگربخوام تابه اینجاسال1400روبگم ازبعدازکنکوربااینکه فکرمیکردم اوقات فراغت وفرصت بیشترباشه اماکارهاخیلی بیشترشدوبه کل سرم شلوغ شدانگاردوره مدرسه ودانش آموزیم فقط کنکورودرس دغدغه ام بوداماحالاازبعدازکنکوربه ترتیب درگیرمشکلاتی بودم اولش تمرینات ورزش بعدازاون کلاس های عملی رانندگی بعدش اعلام نتایج کنکوربعدازاون انتخاب رشته بعددرگیرشدن باکروناومشکلاتش که بودبعدازاون نتایج رشته های مصاحبه دارکه دعوت شدم به مصاحبه وبعدازمصاحبه هم کلاسای نظری و8جلسه ایی رانندگی که بعدازاون بایدامتحان کتبی راداد.
مصاحبه شنبه تموم شدوکلاس هانظری آیین نامه ازدوشنبه شروع شدجلسه اول که فقط تعاریف اولیه بودکه چون این کتاب رومامانم سال94امتحان دادوچندان تغییرنکرده بودپس کتاب چاپ جدیدوجالبه که وقتی مدرس تدریس میکردحتی صفحاتشم عوض نشده بودومنم که یکبارهمین کتاب روهمراه مامانم که میخوندتو13سالگی خونده بودم مطالبش روکمی یادم بودامابازهمزمان مطالعه میکنم بعضی مباحث زمان بیشتری میبره یادگرفته بشه گرچه بنظرم فنی ماشین سخت ترهست چون آدم بایددرکنارقوانینی که یادمیگیره به لحاظ فنی هم ازماشین اطلاع داشته باشه که اون هم چون یه زمانی ماشین داشتیم ومنم آدم کنجکاووفضولی هستم وبابامم خودش از مکانیک وکارای مکانیکی سردرمیاره همیشه میدیدم کارای تعمیراتی روچطورانجام میده منم یادگرفتم که خودم ازپس خودم بربیام شایدلازم نباشه آنچنان ولی وقتی اطلاع دارمم ضرری نداره!حالاهم اگرزمان آزادباشه مطالعه میکنم کتاب رووکنارشم چندتاکتاب مکانیکی ماشین روازتوی کتابخونش قرض گرفتم که اوناروهم میخونم
تازمانی که نتایج نهایی اعلام بشه این کلاس هاهم تموم شده وامتحانش روهم دادم اگرباراول قبول شدم که چه عالی اگرنشدباراول هم بازمیخونم ومیرم اماامیدوارم همون باراول قبول بشم وتموم بشه چون خوشم نمیادکاری که شروع میکنم زیادطول بکشه درواقع همون داستان عجله واینکه من آدم عجولی هستم وبایدکارهام دراولین فرصت انجام بشه ومسئولیت هایی که بهم سپرده میشه هم به خوبی انجام بدم:)
امروزصبح دوروبرساعت11ظهربودکه تلفنم زنگ خوردالبته من بیرون بودم واومدم داخل دیدم مامانم باخنده داره با تلفن من حرف میزنه تامنودیدگوشی رویهوچسبوندبه گوشم وگفت دبیرتون هست کارت داره حالامن توذهن خودم تمام دبیرای راهنمایی ودبیرستان وکلاس و...مرورکه چرازنگ زدندبه من مگه چی شده مگه من مدرسم تموم نشده که صدایی آشناتوی گوشم پیچیدکه گفت علیک سلام خانوم همیارمعلم بی معرفت مگه آدم دبیرشویادش میره...تازه فهمیدم خانوم دکتردبیرفنونمون هست که 3سال همیارش بودم وانصافاخیلی بهم کمک کرد
سلام واحوال پرسی کردم وبعدهم درباره مصاحبه ازم پرسیدگفته بودم ازکلاس ما4نفردعوت شدندباخودم امامثل اینکه بیشتربوده ودراصل5یا6نفربودنداینطورکه خانوم دکترمیگفت گفت براش درباره مصاحبه بگم ومنم سیرتاپیازش روگفتم ریز به ریزدست آخرهم بهم گفت همیارجان مطمئنی بااین سئوالاتی که ازت پرسیدندحتماآموزش ابتدایی میزارنت؟آخه خیلی سئوالات سخت وتخصصی درباره ادبیات پرسیدندهاگمون نکنم اولویت اولت باشه!!!! گفتم برای من مهم نیست هرچی باشه من میخوام خدمت کنم وکمک کنم چه دبیربشم چه معلم اگه معلمی رودوست دارم چونکه بهترین سالای زندگی وخاطرات بچگی من توی دوره دبستان بوده ومعلمی رودوست دارم ولی کی گفته غیرازاین رونمیرم گفت پس چرانزدی دبیری ادبیات؟توهمیاردرس فارسی بودی وتوی ادبیات تخصصی روی دست نداشتی وزن هاروازبربودی وتوی کلاس داری با15سال سن همتانداشتی گفتم نکنه داریدالکی میگیداین همه تعریف یعنی اینامنم؟؟؟دیگه اغراقه من اینقدرم خوب نیستم من دانش آموزعادی مدرسه ایی هستم که درس میخوندم والانم تموم شدم هرچی بوده هم توی مدرسه بوده وگذشته منم فارغ شدم ولی معلومه که دبیرفارسی شدن هم دوست دارم امامعلم شدن روبیشترترگفت اصلانه حرف من نه توبیاببینیم نتیجه نهایی چی میشه نظرتوچیه؟؟؟گفتم درست میفرماییدوشایدهم اصلافرهنگیانی نباشه خانوم من بایدخودم روآماده کنم برای هرچیزی وبه شماهم گفتم بگم اگرفرهنگیان نباشه اولویت بعدی هاش هست که گرچه خیلی ناراحت میشم وناراضی اماحتماقسمتم نبوده بعدازم درباره اولویت81پرسیدآخه80تای اول روزدم فرهنگیان که گفتم اگرنشد81آموزش زبان عربی یک دانشگاه دولتی هست اماشمامیدونیدکه من تاآخرعمرم فقط یه رویادارم اگرنرسم هم اینوبدونیدتودلم میمونه 
گفت انشالله میاری اینقدرآیه یس نخون
ازپشت تلفن انگاریکی داشت سئوال میپرسیدازش ازم پرسیدراستی همیارتواسترس داشتی که تاخواستم بگم یهوخودش جواب خودش رودادنه باباتوکه اونقدرخشک وجدی بودی که ازهمون اول دبیرستان ووقتی واردمدرسه شدی همه ازت حساب میبردن(همین جمله روهروقت سرکلاس میگفت زنگ تفریح کل کلاس میخندیدندچون من اخلاقم هرطوربودالاجدی دربرابردبیرهاوادمایی که تازه میببینمشون یابرخورداول هست ظاهرم ادم بداخلاق وخشک میزنه امابرخوردم اگردوستای صمیمی ونزدیکام بشناسندمیفهمندکه مخالف این دوتاهستمD:)بعدازاین هم درباره بقیه کلاسمون پرسیدوگفت کی هااوردندوشماره چندتای دیگه روخواست که دعوت شدند تاتماس بگیره وباهاشون حرف بزنه نمیدونم چراشایدمیخواست سئوالات مصاحبه روبدونه یااحتیاج داشت چون ازپشت تلفن داشت مینوشت...
باتوجه به اینکه سه سال درکنارش بودم وبهش کمک میکردم وحسابی بهم کمک کردمن خوب میشناختم خانوم دکترروآدم قانونی ومنظم وجدی بودکه دقیق وریزبه ریزتدریس میکردمیگفت تازمانی که یادنگیریدولتون نمی کنم دقیقاهم همین میشد منم شاگردش بودم ویادگرفتم هم درس های خودم رووهم اینکه چطورزمان هایی که نیست کلاس داری کنم موفق که نمیشه گفت بودم امابچه هاسرکلاس درس چون اخلاق منومیدونستندومیفهمیدندمن ادمی هستم که موقع درس فقط کتاب برام مهمه وجدی هستم پس همکاری میبکردندوباهم جلومیرفتیم هیچوقتم خودم روجای خانوم نذاشتم چون من یک دانش آموزبودم ووظیفم تحصیل بودنه کاردیگه کلاسی که بهم سپرده میشدهم وظیفه ایی بودکه ازجانب خانوم دکتربهم سپرده شده بودوفقط مسئولیتم روانجام میدادم حتی سرکلاس میگفت زمانی که من نیستم به همیاربگیدخانوم معلم امانمیذاشتم بهم این کلمه روبگن چون من دوستشون بودم وبایدراحت میبودندپس همون اسم کوچیک روصدامیزدندکه منم راحت تربودم
صحبت باتلفن یکساعت طول کشیدکه دیگه حس کردم فکم بی حس شدازبس صحبت کردم بعدازاون هم به فاصله ده دیقه بعدرقیه یکی ازهکلاسی هام زنگ زدوبعدازاحوال پرسی گفت خانوم دکتربه من زنگ به توهم زنگ زدکه گفتم آره وتعریف کردم وگفت من خواب بودم باصدای تلفنش بیدارشدم اولش ریجکت کردم وبعدعذاب وجدان گرفتم تاخواستم حرف بزنم دیدم مشغوله وبعدش که خودش باززنگ زدفهمیدم داشته باهات حرف میزده بعدهم گفت عجیبه چرابه مازنگ زده گفتم نمیدونم هرچی بوده شایداطلاعاتمون رولازم داره خلاصه که30دقیقه هم صرف صحبت باایشون شدازهمکلاسی هاییم بودکه دعوت شده بودبه مصاحبه ومنم نمیدونستم گفت اولویت اولم گذاشتم ابتدایی چون شهرخودمونه بعدیشم علوم اجتماعی چون جامعه شناسیه ومن هم دوست دارم ورزش هم زدم وجمعه آزمون عملی دارم توچی؟گفتم من ورزش نزدم وبقیه دبیری هاوالبته اولین اولویت آموزش ابتدایی زدم تاخداچه بخوادوقسمتم چی بشه که قبول بشم نتایج نهایی یانه ولی حتی اگه خودمم نرسیدم وشدباعث افتخارم هست همکلاسی هام برسندوموفق بشند.ازرتبه های هم پرسیدیم وفهمیدم که امسال ظرفیت استانمون بالاست بعدهم خداحافظی کردیم وتماس دومم به پایان رسید
بخاطراین یکساعت ونیم حرف تابعدازظهرباکسی حرف نزدم چون دچارسندرم بی حسی فک ونداشتن زبان شده بودم وتابه تنظیمات کارخونه برگشتم کمی طول کشید...
امروز10شهریورو10روزدیگه نتایج نهایی اعلام میشه توی این10روزهم خدابزرگه توکل برخداهرچی بشه.
- امروزوقتی واردوبلاگ شدم دیدم آمارگیروبلاگ وابزارصلوات شمار نیست ونفهمیدم چراحذف شده وبازگذاشتم اینکه دوباره ازاول اومده وصفرشده آزاردهنده هست اماپیش میاداینطوراتفاق هافقط نمیدونستم چرااینطورشده...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)