امیدم به این بودکه نتایج انتخاب رشته نهایتش هفته آخر شهریوربیادکه سازمان سنجش بازاطلاعیه جدیدزد:)نتایج انتخاب رشته هفته اوّل مهرماه اعلام میشود☺!
دیگه جدیداًزیادبه نتایج نهایی فکرنمیکنم نمیدونم بیخیالی هست یاچون مشغولم یاچون قراره بدبشه یا...
ولی فعلاًهمچنان بایدصبرکرد.
به بابام میگم من آدم صبوری نیستم گفت:"معلّم بایدصبورباشه!اگه صبورنباشی که نمیتونی معلّم خوبی بشی"
گفتم حالاکووووووووتامن برسم اصلاًهروقتی من به هدفم رسیدم صبورمیشم خط ونشونش هم مشخصه!!!
هفته پیش خبردادندکه باغ دوم ثمراشون رسیده ولی کسی نیست بره بچینه بریدلاقل بچینیدکه این هااگه روش بمونه دیگه بدردنمیخوره حالاهم خرماشده ورطب هاشم بدردخوردن نمیخوره!
من هم این هفته با بابام رفتم گفتم حداقل ثمراتش روبرداریم که برای سال بعداین بلاسرش نیادالبته هرکس به باغش نرسه وولش کنه همین میشه!ایناهم جون دارنددیگه!
چطوره مااون سری رفتیم باغِ قومِ مادری خرماهاشون همه درست وسالم امّاخیلی دردسر داشت تاشسته شدوچیده شدوبسته بندی شدوتوی آفتاب گذاشته شد!
حالااینجارفتیم خرماهاشم قصب شده بودوحیف شد!ولی همشون روچیدیم دیدم نمیشه تنهایی اینارودرست کردگفتم ببریم خونه عزیزاینا=)بماندکه چقدرموردعنایت سخنان گهرباردایی ایناقرارگرفتم چون ایده من بودD:
خودمم نرفتم😅خداییش انرژی زیادی میگیره آدم بخوادتو آفتاب باشه وآفتاب صاف بخوره توسرش!گرچه عادیه ولی بازانرژی میگیره مخصوصاً12تا3ظهرکه اوج آفتاب وبساط پهن کنی خورشیدتوی آسمونه!
دیگه این مرحله آخرش که کاری نداشت فقط میخواستندشستشوبدن وبسته بندی کنندوخرماهاش جداکنندقصب هاشم جدا!
ولی حیف که امسال به باغشون نرسیدن توفکرم هست خودم دست به کاربشم این هاکه توفکراین درخت هانیستندیه باغ بزرگ نه نگهبانی نه رسیدگی سال تاسال بارون بیادفقط این ها آب ببیند!اوهم اگر بیاد!!!!البته اینوکه گفتم گفت فکرت وایده مغزمتفکرت برای دوروزه این کاراسخته ومسئولیت کمی نیست ولی خوب اداره کردن مکان های بزرگ رودوست دارم واینم چالش جدیدونویی هست!
تاقبل ازکروناکه میرفتیم سرمیزدیم چون تندتندمیرفتیم همه هم بودندوضعیتش بهتربودحالاکه هیچ یه اتاقک بودکه سه روزپیش وقتی درش روبازکردم فقط گردوخاک وتارعنکبوت بسته بود!گفتم ماکه نمیخواییم بریم لاقل خونه وزندگی عنکبوت هاخراب نکنم!
دیواراشم که هنوزآثارماروش بودهربارمیومدیم یادگاری مینوشتیم آخرین یادگاری هم مال بهمن97بودکه رفته بودیم اسممون روباتاریخ نوشته بودیم!اونقدردرش بازنشده بودوبسته بودکه نمیشدقدم گذاشت درش روبستم وبه حال خودش گذاشتم آفتاب روستای عربی تندترازشهره مخصوصاًظهراش عوضش زمستون اینجابیشترخوش میگذره وهواش بهتره تاشهرحیف دسترسی به جایی نداره ومغازه اطرافِ این باغه نیست چون میخوره توجاده!
یه مدت هم سال97بود که توش عسل پرورش میدادن یه گروهی بودنددانشجوبرای تحقیقات چندتاجعبه مانندبودکه میگفتندتوش زنبوره فکرکنم خودشون پرورش میدادند بعدهم تابستون سال بعدرفتند!
خلاصه که کاراین هفته هم صرف بسته بندی ایناشدووقت های آزاد هم روش مطالعه ام روتوی هردرس مینوشتم که یه گوشه ازهمینجاثبت کنم مثل تمام نوشته هایی که ثبت شد!
چهارشنبه هفته پیش بعدازظهرش به فکرم رسیدحالاکه فرصت هست برنامه نویسی یادبگیرم واطلاعات کامپیوتریم روبالاببرم اولین کاردست به دامن گوگل شدم!نتیجه ایی ندادیاسایتایی داد که آموزششون پولی بودیایه مشت توضیح که سردرنمیوردم از کجاشروع کنم تااینکه یهویادیکی از بچّه های وب نویس وآشنابه این کاردرهمینجاافتادم!
یه باریه پستی گذاشته بودکه راجب روندبرنامه نویسی خودش ومعرفی سایت های آموزشی بود؛رفتم سراغ وبلاگش وخوندم ونقشه کلی دستم اومدطراحی سایت وکدنویسی روبیشتردوست داشتم ازهمون سایت هایی که معرفی کرده بودوچندتایی هم ازش پرسیده بودندکمک گرفتم وفعلاًهم یکی دوتافیلم دیدم ازیکی ازسایت هاکه قدم به قدم داره آموزش میده امیدوارم بتونم خوب یادشون بگیرم اولش برام گنگ بودتوضیحات فیلم تااینکه یکم رفت جلوفهمیدم اسم چندتانرم افزارکدنویسی واینکه کدنویس هااکثراًازاین نرم افزاراستفاده می کنندوفضای کلی اونجاوکاربردابزارهاش روگفت وخودم هم همزمان توسیستم کارمیکردم که بدونم چیه!
راست میگه که بایدصبرداشت تویادگرفتنشون وتازمانی که یادنگرفتی دست برنداشت!
پنجشنبه ایی تولدبابام بودبه مامانم گفتم که گفت فعلاًهیچی نگوببینم خودش یادشه یانه!آخه تولدهیچکدوممون روحتّی خودش یادش نیست😅
زیاداهل تولدوجشن واین مناسبتانیستیم که حتماًبایدمناسبتایادمون باشه!بابام میگه هروقت هدیه بگیری عیده وتولدم فقط همون سال اول تولده بقیه سالافقط برای اینکه یکسال به سنت اضافه شده جشن میگیری!اصلاًپیرشدن وزیادشدن سن مگه جشن داره!ولی تولدوجشن رودوست دارم مازیاداهل این مناسبتانیستیم ولی هدیه هابی مناسبت زیادبه هم میدیم واین قشنگ تره!
اون روزهم گذشت وخودشم یادش نبود شایدم بودچیزی نگفت شایدم نمیدونم....
من تبریک نگفتم باخودم میگم اشتباه کردم امّاخوب تبریک هم....
انشالله سال های بعد!
اینم بهونه من!:)
امّاازهمینجابگم تولدت مبارک=)حتّی اگه ندونه:)
امسال38ساله میشد!نمیدونم بعنوان کسی که درآستانه40سالگی هست چه حسی داره!اگه اینوبهش بگم مطمعنم عصبی میشه که گفتم در آستانه40سالگی ولی اینم عدده دیگه منم 40سالم میشه البته اگه زنده بمونم نمیدونم!!!
یعنی منم40ساله بشم یادم میاداین روزارو؟؟سنِ زیادی هم نیست برای من عددبزرگی هست!
خیلی دلم میخوادبپرسم38سالگی وتوی این سال هایی که گذشته چه درس هایی گرفتی چه چیزی فهمیدی که مهم باشه وبهم بگی که من هم به یادداشته باشم ودرس بگیرم امّامیگم ولش کن اصلاًاگه بهت بگه هم تو آدم حرف گوش کنی هستی:)؟!
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)