امروز 16مرداد1400هست وسومین روزانتخاب رشته!چون انتخاب رشته پروسه مهم و سرنوشت سازی برام بودوآینده ام قراربودبراین اساس باشه این کارروبه یک مشاورسپردم وکسی هست که کاملاًبلدهست ودلسوزهست این مدت خیلی بهم کمک کردوبنظرم اگه ایشون نبودمن نمیتونستم خوب انتخاب رشته ام روانجام بدم فعلاًهنوزنتونستم برم که واردسایت کنم وکارت فرهنگیان روبخرم دیروزجمعه اتفاقاتی افتادکه باعث شدنشه ودقیقاًهمونجایی که فکرمیکردم زندگیم داره بهترمیشه خراب شد!من توزندگیم کم پیش میادشادباشم وخوشحال امّااگه پیش بیادهم خیلی کوتاست وبعددوباره به مشکل میخورم.یایه اتفاقی میفته که شادی که بودتبدیل به تلخی میشه!...
دیروزبرطبق قرارمون همونطورکه آقای معلّم اولویت هاروچیده بودفرهنگیان وآقای گردو(دوست بابام که کافی نتی داره واز11،12سالگی کارای تحقیقم روباکمکش انجام میدادم)هم قراربودبامشورت بابام دولتی هاروبچینه بعدازفرهنگیان من عصرزنگش زدم که اگه هست بریم واردکنیم دیگه آقای معلّم هم فرهنگیان روچیددولتی هاهم بهش بدم ممکنه طول بده!حوصله معطلی نداشتم درواقع توهرکاری عجولم این اخلاقمه بایداولین بارانجام بشه اگه نشه به زورمتوسل میشم این بارنشد!اول که باتلفن بابام زنگ زدم که جواب ندادبعدده دیقه ایی گذشت خودش زنگ زدوازصداش فهمیدم که بیماره احوال پرسی کردم وگفتم کی هستین مابیایم که گفت من کروناگرفتم وخیلی حالم بده توشوک رفتم آخه دقیقایکشنبه یعنی5روزپیش مارفتیم کافی نتش ونتیجه روبرام چاپ کردتازه بابامم براش شیرینی بردالبته خودش نبوددادبه خونوادش ولی خوب ازاون موقع بوده!بایه معذرت خواهی خداحافظی تماس روپایان دادم وناراحت شدم انگار همین5روزپیش بودکه رفتیم وخوب بود!اصلاًچی شد!!!یادِحرف الف افتادم این بیماری مرموزترازاونیه که فکرمیکنی مراقب باش جای فکرنبودبایددنبال یه راه دیگه میبودم ازطرفی خودمم هیچ سررشته ایی توانتخاب رشته نداشتم اصلاًبلدنبودم حتّی نمیفهمیدم کدچیه؟بومی چیه؟؟؟هیچ کدوم امیدموازدست ندادم بایدبتونستم شرایطموکنترل کنم رفتم توخونه که به بابام خبربدم که بایک چهره ایی به رنگ گچ روبه روشدم این بابای من نبود!انگارحالش خوب نبودازصبح میگفت سردرددارم وخسته ام گفتم حتماًوقتی رفتی سراِسکله اینطورشدی اونروزصیدمیگوبودوتوهم رفتی هوای اینجا هم گرمه!
امّاانگارخودش نظرش فرق داشت بهش گفتم اینجانمیشه رفت طرف بیماره وکروناداره شانس منومیبینی!!!
یادِروزکنکورم افتادم😄اززمین وزمان برام بارید!بعدهم یادِ حرف این هفته فاطمه افتادم میگفت کنکورم روخراب کردم من بدشانس ترین دخترروی زمینم من وعسل هم داشتیم قانعش میکردیم که کنکورشانس نیست هرکس بیشترتلاش کنه وبخونه موفقه!امّاقانع نشددستِ آخر هم وقتی فهمیدیم دمِ گرممون درآهنِ سردفاطمه اثری نداره ولش کردیم ناراحت بودمیگفت بااین رتبم پیشِ سه تامشاوررفتم وگفتندکه بااین رتبت فقط میتونی دولتی تاریخ وجغرافیابری که به هیچ دردی نمیخوره!دولتی تاریخ خوب بودامّاچون مشاوربلدبودومن بلدنبودم واون مشاوره میفهمیدمن وعسل نفهم بودیم تصمیم گرفتیم چیزی نگیم نمیفهمم بعدش چیکارکردفعلاًهم خبری ازشون ندارم خیلی مشکلاتم زیادشده!بااین افکاری که من داشتم وداستان شانس و...گفتم این اتفاقات شانس نیست اتفاقیه که افتاده هنرمن اینجا بایدبه کارگرفته بشه که حلشون کنم مثل همه وقتایی که ازپسشون براومدم اینبارم برمیام!
روزجمعه15مردادکه دیدیم بابام حالش خوب نیست وانگارعلائم کروناروداره بامامانم سریع رفتندبیمارستان برای تست بعدهم من نشستم خودم این کاروانجام بدم وقبلشم به آقای معلّم خبربدم که برام یه فکری کنه رفتم سراغ دفترچه انتخاب رشته 75تای اول فرهنگیان بقیش دولتی چون فرهنگیانی دیگه نبودهمشون رومن واردکردم اول دولتی شهرخودمون که یه دانشگاه بودومن رشته آموزش عربی و اقتصاد وتاریخش رونوشتم گرچه هدف های من اینانیست امّااگه احتمال نشدن باشه یک درصدهم بایددرنظرگرفت وجای جبرانی روگذاشت!
این بین به عسل پیام دادم وضعیتم روبراش توضیح دادم حالابایددنبال کافی نتی خوبم میگشتم گفتم وگفت میتونی دولتی شهرای دیگه روبزنی فقط دقت کن واول اونجاهایی روبچین که نزدیکته فکرکنم خیلی نوشتم دستِ آخر عکس گرفتم وبراش فرستادم وگفتم خوبه اول گفت پس وکالت وروانشناسی وحسابداری نمیخوای؟گفتم اتفاقاًبه هیچکدوم علاقه ندارم چرابه خودم ظلم کنم؟نمیزنم چون علاقه ایی ندارم من تدریس رودوست دارم وشب وروزچشمم به یکجابوده اگه حالامیبینی دولتی هاروزدم چون میگم اگه یه درصددعوت نشدم یاقبولم نکردنددولتی باشه وازطریق دولتی بعدها آزمدن استخدامی شرکت کنم اونم سختی های خودش روداره ولی اگه بشه!اگه بشه چی میشه:)
گفت حالاآیه یس نخون نصفِ راه اومدی ظرفیت شهرخوبه به امیدخدادعوت میشی بیابزن اینطوری که میبینم توعربی وادبیات وتاریخ و اقتصاد روبامدیریت روخیلی دوست داری پس همیناروزدی خوبه!
بعدازاینکه نوشتم ازش تشکرکردم وبرگه روهم گذاشتم کناروخواستم ازمهتاکتابای کنکورموبگیرم که گفت فردا!
کاش زودتربهم پسشون بده من خوشم نمیاد وسیله هام زیاددستِ کسی باشه آدم وسواسی هستم و میگم اگه امانت هست به موقع نه که6ماه گذشته وهیچ!الانم مجبورشدم بهش بگم آدمی هستم که خوشم نمیادوقتی به کسی چیزی میدم امانت هی ازش بپرسم کی برام میاریش میگم درست نیست تاراحت استفاده کنه امّاحالامیبینم که کنکورم تموم شده وطرف زنگم نمیزنه بگه بیارم منم خودم گفتم بگم وحالاهم هی امروزوفردامیکنه تازه خودم گفتم میام نزدیک خونتون زنگ میزنم یه قدم بیاپایین  کتاباموبهم بده کارشون دارم امّاهمین هم امروز وفردامیکنه
من آدم حساسی هستم وقتی زمان تعیین میشه خوشم نمیادهی امروزوفردابشه اگه امروزبهم گفتن فلان ساعت فلان مکان بایدباشندچون منم هستم والکی معطل نکنندولی خوب شخصیت هافرق داره وزندگی هاهم متفاوته همه مثل هم نیستند!
رفت روزشنبه که نمیدونم باشه یانه!
انتخاب رشته رونوشته بودم امّاگفتم صبرکنم وببینم چی میشه ساعت8بودکه دیدم خونواده ازبیمارستان اومدن خبری نبودخودشون میگفتن فشارِ بابام بالابوده ولی من گمون نمیکنم چون الان میبینم سرفه میکنه وتب ولرزداره پرستارچطوربایه نگاه گفته چیزیش نیست خدامیدونه!
فعلاًهیچی معلوم نیست حتّی انتخاب رشته منم روهواست به آقای معلّم بازپیام دادم گفتم بیاخودت بنویس آینده ام رونمیخوام خراب کنم میخوام بامشورت پیش برم گفت آمادش میکنم نگران نباش!منم فعلاًمنتظرم نهایتاًامروزنگه تاعصرزنگش میزنم تابنویسه چون شرایط زندگیم معلوم نیست!
جلسه هفتم رانندگی شنبه بودودیگه راه افتادم راحت همه کاراروانجام میدم و حرکت میکنم دیگه فرمون برام سنگین نیست!راحت دنده عقب میگیرم قدم قبلاًنمیرسیدامّااینم حلش کردم!کلاچ روبایدخیلی محکم بگیرم اینم تموم شدازتمام رانندگی مونده یه پارک دوبل اونم گفت یادت میدم فعلاًهنوزچندجلسه ایی مونده تاآخراین هفته بایدبرم جلسه های نظری چون کروناست وضعیت شهرمون فوق العاده قرمزه وروزی 10؛15نفرمیمیرن برگزارنمیشه وهمین12جلسه هم ریسک داره برگزارکردنش ولی چکارمیشه کردبایدرفت وقتی ندارم که بخوام بزارم برای آینده برای همین تا18سالم شدوکنکورتموم شدگفتم گواهینامه ام روبگیرم میدونم فرداپس فرداکه مشکلی پیش بیادبایدخودم ازپسِ خودم وخونوادم بربیام من برادریاخواهربزرگترازخودم ندارم که تکیه گاهم باشه یاکنارم باشه وراهنماییم کنه من خودم بچّه بزرگم وهمیشه توهرسختی خودم تکیه خودم بودم خدابهم کمک کرده ومشکلات من روباتجربه کردندبرای همین محتاج خداهستم فقط!
معلوم نیست فعلاًچطوربشه امّااین8جلسه نظری وامتحان کتبی هم بایدبرگزاربشه تاامتحان اصلی روبدم وبعدهم گواهینامه ام صادربشه!
شهرکه فعلاًقرمزه قرمزه!...
انگارهرکس ازاطرافیانمون بوده کرونا گرفته داییم؛دوستای بابام؛آقای گردو وخودِ بابام که دکترمیگفت نداره امّاازهمون جمعه تاحالاکه شنبه هست حالش خوب نیست ومن گمون نمیکنم ازفشارش باشه!!!
فعلاًانگاردارم روی یه طناب ازیه جایی که خیلی اززمین فاصله داره راه میرم انگارطناب نازکه وهرآن امکان داره که پاره بشه ومنم بیفتم:)
ازارتفاع متنفرم ازجاهای بلندخوشم نمیاد!برای همینه که میگم این اتفاقات رودوست ندارم امّابایدازپسشون بربیام وحلشون کنم!

همیشه قرارنیست همه اتفاقات مطابق میل من پیش بره!گاهی تلنگرهم لازمه...