صبح نوشت
هفته گذشته که بابام مریض بودفشارش نبودکروناگرفته بودواونقدرشدیدبودکه نابیناشده بودحس بویایی نداشت انگارجونی نداشت دوروزش بعدش منم حس کردم نمیتونم حرف بزنم وگلوم داغونه بوومزه هیچی ونمیفهمیدم البته کلاًحس بویایی من به واسطه آسم خوب نیست امّاهمونم کمم حالاهیچی شده بود😅! انتخاب رشته رو روزایی که سالم بودم انجام دادم ومیخواستم دفترچه اصلاحیه اومدویرایش کنم که خودم گرفتارشدم ونشدالان هنوزهم حس بویایی ندارم؛مزه هاهم تشخیص نمیدم حتّی نوشیدنی یاخوردنی داغ هم که میخورم متوجه نمیشم گوشمم حس میکنم سنگین شده😄میگن برای هرکس علائمش متفاوته مامانم سرش درده حسین که هیچ مشکلی نداره وامیدوارم نگیره وگرفتارش نشه اون گرفتاربشه مثل ماتحمل دردنداره این دردانگاردردی هست که هرباربدترمیشه یه بارکه فکرمیکنی خوب شدی یهوبدترمیشی!ضعیف میکنه آدم رو! هربارمیخوای پاپس بکشی وبگی نمیتونم ادامه بدم امّابازاذیتت میکنه! این روزاسخت گذشت البته آدم های اطرافمون هم بی تأثیرنبودن هرکس اطرافمون هست گرفته ووضعیتش خرابه جوون اطرافیانم برام مهم ترازسلامتی خودم هست برای همین هرکس طرفمون بودگفتیم که بفهمن بایدبفهمن که بیماریم تانیان نمیخواییم مثل خودمون براشون پیش بیادبقیه اگه نگن توگردن خودشون ولی بایدبگیم که بفهمند! ازمدرسه زنگ زدندکه بیام پرونده هاروببرم ولی نمیشه بایدکامل خوب شدوبعدرفت بیرون رفتن الان به منزله بیمارکردن بقیه هست! فکرنمیکردم کرونابرای من پیش بیادمن خیلی مراعات میکردم روزی صدبار دستمومیشستم روزی هزاربار همه جاروضدعفونی میکردم سه تاماسک میزدم امّاآخرگریبانمون روگرفت! مامانم میگه بیمارستان همه تخت هاش پره روزی 10نفریابیشترمیمرن شهرقرمزه قرمزه! خانواده پدریم هم گرفتن ومادربابام هم وضعیتش خرابه امّانمیشه رفت وبهشون سرزدالبته اون داستانش فرق داره اگه دخترعمم که ویروس روداشت ازجزیره نمیومدشهروبعدهم حالاکه میدونست کروناداره طرف آدم سن بالانمیرفت ومردمومریض نمیکردالان وضعیتشون این نبود! هیچکدومشون رعایت نمیکردن خودشون که رعایت نکردن آدم های دیگه هم درگیرکردن اوناهم گرفتار شدن بعدهم مامانش که عمم باشه میادمیگه دخترم 17نفرروکرونایی کرده😶این کجاافتخارداره؟این17نفرمعلوم نیست خانواده هاشون چطورباشندسابقه بیماری زمینه داشته باشندیاکم سن باشندیاسالمند... این هم دلخوشی داره؟مایه شرمه...عذاب وجدان بایدبگیری فرداپس فردابلایی سرکسی بیاد! ماسک هم که هیچوقت نمیزدند! حالاهم که مااینطورشدیم ونمیتونیم سربزنیم عموم کاراش روانجام میده وبایدمراقب خودش وخانوادشم باشه. سرم لازم بودیم امّاسرم هم نبودوکم بود!امروزبالأخره پیداشددوتایکی برای من یکی بابام چون ماهاسابقه بیماری زمینه ایی آسم داشتیم من نمیخواستم بزنم گفتم جفتش برای یک نفر بابام حالش بدتربودهنوزهم بده انگارکسل وخسته هست! من که نیستم من فقط ریه هام مشکل پیداکرده وگلوم بویایی هم که صفره شایدم منفی😅... امّانسبت به روزای اول بهترم چون اونقدردردش اوایل شدیدبودکه به چشمم عزرائیل رودیدم هربارحس میکردم وقتِ رفتنم هست امّانه هنوززوده مامانم میگه شب های هذیون میگفتی توخواب ورویاتم توفکربودی!میگفتی خدایاحداقل من به هدفم برسم بعدنمیخوام برم!من نمیخوام بمیرم😅... این درحالی بودکه خودمم یادم نمیومدکه ایناروگفتم وفقط دردش یادم بودوسختیش خیلی سخت گذشت گفتم بایدقوی باشم بایدمحکم باشم من سخت ترازاین حرفام اینم میتونم شکست بدم ولی سخت بودخیلی سخت هنوزهم معلوم نیست امّامن وضعیتم بهترشده نسبت به بابام اون خوب نیست ومیگه من توفکرتوهستم تونبایدحالادرگیرمیشدی اگه تازمان مصاحبه خوب نشی زحماتت هدرمیره!من هم توفکرِخودش هستم برام مهم نیست مصاحبه وآینده چی میشه قسمت نباشه نبایدبازورکارغیرممکن روممکن کرد چون خودمم درشرایطی نیستم که به مصاحبه فکرکنم زندگیمم روبراه نیست که بخوام به این مسائل فکرکنم!خیلی براش زحمت کشیدم امّااین اتفاق افتاده واین موضوع رومهم ترمیدونم.
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)