شرحی برهفته اول مرداد
هفته اول مردادماه امسال هم گذشت،ازشنبه تاامروزوالان کارهای زیادی انجام شدازجمله اینکه عزیزگفت بریدباغ روستاوازنخل هاخارک هاروبچینیدوبیاریدشهربین نزدیکان وآشناهاپخش کنیم؛منم که دلم تنگ شده بود برای نخل وباغ دوشب تمام توگوششون خوندم که منم باخودتون ببریدتاقبول کردندهوااین روزاگرم وشرجی هست مخصوصاًاگه طرف دهات بریم ولی نمیدونم چراباوجوداینکه که همه اینارومیفهمیدم ولی بازمیخواستم برم اینطورشدکه روزیکشنبه ساعت7صبح بایه ماشین من وبابام ودوتادایی هام حرکت کردیم که تاظهرنشده هم شهرباشیم اولش که بابام نذاشت برم بالای نخل ولی من اصلاًبخاطرهمین اومده بودم واسه همین رفتم بالاویکی یکی رسیده هاشونوجدامیکردم ومیاوردم پایین تویه سطل هامیذاشتم تاظهرهمین بودولی چون هواگرم بودوماهم چهارنفربیشترنبودیم وباغ هم بزرگ بودزمان میبردچندروزی به همین منوال گذشت گرماانرژی آدم رومیگرفت وخستمون میکردولی هربارکه میرفتندبازمنم میومدم فقط به خاطرروستاومسیری که میرفتیم اهل کمک کردن وکارنیستم نه که تنبل باشم ولی همیشه دنبال میانبرهستم ودرسریعترین زمان ممکن کاراروانجام میدم ولی این بارتاروزچهارشنبه طول دادوبالأخره دیروزتموم شد!
هنوزهم مونده ولی بقیش قراره رطب بشه یااگه کسی خواست بره بردارهمه روبرنداشتیم؛باهمین تعدادکه دیروزصبح ساعت یازده تحویل دایی اینادادیم وبابابام برگشتیم خونه!
یه مدت توفکربودم بادوچرخه برم وبیام پیاده هواگرمه برای کارای بیرون امّافهمیدم دوچرخه من وحسین روکه نوبتی استفاده میکردیم(طرح زوج وفرد)بابام فروختتش البته که دوسال پیش فروخته ومن الان فهمیدم😅!؛پس باهمین دوپاوموتوربایدکارهاروانجام دادوخداهم خودش کمک میکنه!
چندمدتی هست که میبینم که حسین تاصبح بیداره وبازی های آنلاین باگوشیش انجام میده پابجی وکاستوم وفایرو...ازاین دست هاکه فقط صدای بازیکنی که مثل خودشه میادزیادازبازی کامپیوتری خوشم نمیادپلی استیشن بازی میکنم وفوتبال کامپیوتری هم دوست دارم ولی این بازی های جدیدی که این انجام میده زیادجالب نیست خودش که شب وروزمشغولش هست وفقط برای ناهاروشام من میبینم میادبیرون ولی جدیداهمه ازدستش شاکی شدندچون ساعت خواب بیداریش بهم خورده البته که طبیعیه چون دستش هم شکسته بخاطرفضولی ماه پیشش وزیادنمیتونه حرکت کنه کلاس بسکتبالم که نمیتونه بره بنابرین مجبوره بااین بازی هامشغول بشه ولی جدیداًخیلی ساعت بازیش زیادشده به بابام گفتم ازماه بعداینترنت نگیرلازم نیست شارژ کنی هرکس هم خواست بسته بگیره گفت خودمم لازم دارم اگه به من باشه بسته برام کمه بعدشم شماهم قطعاًلازمتون میشه پس همین شارژبهترین گزینه اس اصلاًزندگی بدون اینترنت رونمیتونم تصورکنم من قبلاًچطورزندگی میکردم😅گفتم پس حداقل محدودیت ایجادکن!شب هاخاموش کن نتونه بره گفت اگه خاموش کنم هم بااینکه سنش کمه ولی هک کردن بلده بدترمیشه ودردسردرست میکنه!
دیدم راه دیگه ایی نیست جزحذف بازی ازتلفنش که اونم خودش قبول نمیکنه امّااین وضعیت پیش بره این آدم اززندگی واقعیش ودرس ومدرسه اش میمونه!
من همسن این بودم هدفم این بودکه کتابای پایه بعدیموگیربیارم وببینم چه شکلی هستندیاکلاس زبانموبرم وکتاب های انگلیسی کوچیک رو(storybook)ترجمه کنم باکمک مامانم آلمانی رویادبگیرم که هیچوقت یادنگرفتم هم😅اونوقت تمام دغدغه های حسین اینه که برای شخصیت بازیش الماس جمع کنه تابتونه لباس بخره وامتیازبگیره!...
فرق زیادی هست بین من وحسین...
روزچهارشنبه ازطرف آموزشگاه صبح تماس گرفتندبابام وگفتندعصربیام منم دیروزعصرساعت 7رفتم وگفتندچون وضعیت قرمزه فعلاًکلاس های تئوری برگزارنمیشه وجاش12جلسه کلاس های عملی هست تاوقتی که وضعیت بهتربشه وبازبازبشه کلاس ها!
خواستندچندتابرگه امضاکنم ومشخص کنم مربیم کی باشه وساعت کلاسا ایناروگفتم وبعدهم قرارشدازشنبه کلاس هاشروع بشه جزیک جلسه که عصرهست بقیه کلاس هاصبح هست وتواین مدت اگه سریعتربشه این کاراروتموم کنم بهتره؛تا21همین ماه که12جلسه تموم میشه وبعدهم آیاکلاس نظری باشه یانه چون وضعیت قرمزهست ووقتی پرسیدم گفتم تاکی هست گفت معلوم نیست...
هفته بعداعلام نتایجه گرچه گفتنداین هفته امّابازرفت هفته بعدوگفتنددوشنبه وقتی کاری نباشه راجبش فکر میکنم امّاواقعیتش بعدازآخرین باری که راجبش فکرکردم دیگه اونقدرکاربودکه وقت نشدراجبش فکرکنم ومشغول کارابودم.
شب هاهم اگه یه وقتایی کاری نبودچون ازبیکاری خوشم نمیادبابابام میرفتم وبهش کمکش میکردم که پرونده هاشومرتب کنه.
دلم برای مدرسه ودانش آموزبودن تنگ شده حالاحالاهابایددلتنگ بشم چون قرارنیست دیگه دانش آموز باشم:)حتّی اگه دانشجوهم نشم ولی نمیشه برگردم به دوره دانش آموزی هرچقدر زمان بیشترمیگذره میفهمم که بیشترهدفم رودوست دارم واصلاًدوری ازش برام مثل عذاب میمونه من کلاس رودوست دارم؛درس رودوست دارم؛کتاب های درسی رودوست دارم؛زنگ تفریح؛اول مهر؛امتحان ها؛همکلاسی ها؛زنگای ورزش؛همه اینارودوست دارم ودیگه حالاکه قرارنیست دانش آموز باشم پس اگرخدابخوادوبشه دریک جایگاه دیگه توی مدرسه واردمیشم ومیمونم برای من دفتر وکتاب وبودن توی مدرسه قشنگ تره تااینکه توفکرهدف دیگه ورشته های دیگه باشم اونقدرکه این مدت میگفتندراجب بازارکاررشته های دیگه هم تحقیق کنیدامّامن دنبال رشته های دیگه نرفتم بیشتردرباره فرهنگیان خوندم؛بیشترراجب آموزش ابتدایی تحقیق کردم؛نظرات بقیه روخوندم چندتایی پرس وجوکردم حتّی اگه1%هم احتمال باشه که بتونم مجازبشم وبرم بدونم نشدهم مثل همیشه که گفتم وهنوزم میگم لابدقسمت نیست.
مبارک هرکس که موفق شدوتونست وارددانشگاه فرهنگیان بشه:-)
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)