میگه خیلی غرمیزنی ومثل پیرزن هایی هستی که چون شوهرگیرشون نیومده دارن اززمین وزمان شکایت میکنندمیگم مگه هست کسی که توی سن پیری هم به این مسائل فکرکنه؟میگه هست اخلاقش هم مثل توهست.

اول صبح یکم به شوخی بحث میکنیم وبعدشم یهو میگه اگه دانشگاهت افتادشهردیگه ماروول میکنی ومیری یانه؟جدیدااخلاقاش عجیب شده امامیدونستم دیریازودبالاخره این سئوال روهم ازم میپرسه ازش انتظارچنین سئوالاتی رودارم چون خودم هم همیشه ازآدم های اطرافم براساس اون شرایطی که دارنداگه باهاشون صمیمی باشم سئوالاتی میپرسم امادلم نمیخوادبه این سئوال  جواب بدم پس سریع بحث روعوض میکنم وچون بلدنیستم هیچوقت درست بحث روعوض کنم پس این بارهم بازمیگه نپیچون سئوالم رووفقط بهم جواب بده من ازت ناراحت نمیشم بالاخره بخاطرش درس خوندی یه کلام میری یانه؟راستی راستی اگه دورازشهرباشه اجازه میده البته که اگه اطراف باشه مشکلی ندارم

جزیره باشه عمه ام هست.اطراف استان هم حتی پراکنده نزدیکانمون هستنداماوقتی میگه شهردیگه یعنی هیچکدوم ازاین هایعنی دورازاین شهرساکت میشم وسعی میکنم توذهنم جواب روآماده کنم وبهش بگم همیشه دربرابرسئوالاتی که ازم پرسیده میشه سعی میکنم فکرکنم واول توذهنم جوابی روآماده کنم وبعدجواب بدم گرچه همیشه هم موفق نیستم اصلاشفاهی جواب دادن سخته اگه برگه بهم بدن وجواب همون سئوال روبخوان اندازه یه کتاب جواب دارم امااینکه یهوهمون موقع توچشام نگاه کنه وسئوال بپرسه طول میده تابخوام جواب بدم گرچه من پروترازاین حرف هاهستم وهمیشه سعی میکنم حتی اگه جواب درست وبدردبخوری هم نیست اماباآب وتاب ومبالغه جواب بدم ولی وقتی بابابام باشم بحث فرق داره اصلاانگارباخودم هستم وهیچ جوره نمیشه قانعش کردباجواب الکی.

حرفموتویه کلام خلاصه میکنم اگه خواسته ام باشه بله میرم چون هدفمه!

لابدهدفت ازخونوادت مهم تره نه؟سئوال بعدش حالابایدبگم که هردوشون مهم هستندواین دلیل نمیشه که حالاکه این یکی روانتخاب کردم یعنی خانواده ام مهم نیستندامانه این جواب قانعش نمیکنه میخوام جوابش روبدم که صدای درخونه که انگارکسی داره زنگ میزنه به صدادرمیادومنم قبل ازاینکه بره فرارمیکنم وبه بهانه دربازکردن میرم.

مهتاب یکی ازهکلاسی هام پشت درهست ومیخوادتولدش که امشب هست منودعوت کنه اماچون ازوضعیت تولددرجریانم ومیدونم چه شکلیه ترجیح میدم بهش توضیح بدم وبگم نمیام راستش تولدفقط اسمش تولده توی یه باغ بزرگ تقریباخارج ازشهرهست ودختروپسرهم مختلط هست بااینکه منومیشناسه امابازهرسال بهم میگه اینم یکبارکه شرکت کردم فهمیدم فضاش خیلی عجیب وخنده داربودیه مشت دختروپسرکه فقط چندتاازدخترارومیشناختم وپسراهم شایدتعدادیشون توی خیابون یازنگ آخرتوخیابون مدرسه دیده بودم بقیشونم نمیدونستم کی هستندتوی سالن بودندوباصدای دی جی میرقصیدندخیلی کارای همشون خنده داربودباخودم فکرمیکردم پشت این خنده هایی که من به این حال این هادارم شایدیه غم هم باشه اینکه خونواده های ایناخبردارندیانه اینکه خودشون راحت هستندبااین وضعیت یانه واین وسط من بودم که چون میدونستم راهش دوره بامامانم اومده بودم ودورادورتماشامیکردم این صحنه رووالبته این جشن روفقط توی یکساعت خلاصه کردم وتاخانوم متولدیاهمون مهتاب اومدسریع کادوش رودادم وبهش تبریک گفتم وبهانه شیفت کاری  مامانم وتنهابودن داداشم توخونه رفتیم بیرون وخداراشکرکه داداشم رونیورده بودیم باخودمون اون هم بااون زبون درازش که همه اتفاقات رومثل فیلم تعریف میکرد!اونجاشبیه هرچیزی بودجزتولدهنوزهم یادش که میفتم بیشتربه این نتیجه میرسم که هرسال فقط برای مهتاب کادوش روبفرستم یایه روزبعدازتولدش توی کافه جداخودم دعوتش میکنم وبهش تبریک میگم اونم جدیداکم وبیش فهمیده من چطورم وفقط به رسم ادب دعوت میکنه امااگه جشن اون شکل باشه من زیادخوشم نمیادباشم.

مهتاب رفت ومنم تارفتم داخل دیدم بابام نیست اونم رفته بودلابدرفت برگه آزمایش گروه خونی من روکه دیروزداده بودم وجوابش امروزمیومدبگیره مامانم میگه تویامثل منab هستی یامثل باباتoمثبت

امایه حسی بهم میگه من هیچکدومشون نیستم چراش روهم نمیدونم...